آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات آرسان

و اما این روزا و 15 ماهگی ارسانم

1393/4/16 11:48
نویسنده : مامان سونی
295 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دردونه مامان فدات شم وای ارسان اینقدر بامزه و خوردنی شدی که نگو (اما در گوشی بگم بعضی وقتام رو اعصاب را میری و شیطونی میکنی)و اما پیشرفت های آقا ارسان اواز میخونه وقتایی که میره دردر و شاده اسم ارو اغلب میگه به دایی سینا میگی یینا عاشق توپ بازی و بالش بازی با سینا و علی هستی دایی جوناش اما تو این مدت واسه ماهگردت کیک قلب پختم اینقدر با نمک بودی شمع ارو فوت میکردی و دست میزدی و میرقصیدی انگار درک کردی که واسه تولد باید این کارا رو بکنی.و شب شام با بابایی به مناسبت ماهگردت رفتیم بیرون و پیتزا زدیم تو رگ تو ام خوشحال از اینکه رفتیم پارک قربونت بشم من 1 تیر تولد بابایی بود تولد نگرفتیم بانه بودیم واسش یه شلوار گرفتیم ان شالله سالیان سال سایه اش بالا سرمون باشه بابا تو بوس کردی و کادو شو دادی عزیزم بزرگ شده مرد شده و با بوسش خستگی بابا شو از تنش در میاره .1 تیر دایی سینا رفت سر بازی سنندج بهش گفته بودن 5 شنبه بیاد 5 تیر و 1 تیر دایی علی رو بردن مشهد واسه اردو دانش آموزان ممتاز جاش تو خونه خیلی معلوم بود و تو همش دنبال اش میگشتی .علی علی میکردی. واست سوغاتی اورده بود و جمعه 6تیر رفتیم سقز پیش عمو حبیب الله ام مریضه رفتیم عیادتش .بابایی امتحان داشت 8 روز خونه بودیم و اما یه اتفاق جالب و خنده دار روز 10 تیر بابایی امتحانشو داد و ما راحت شدیم شب رفتیم واسه خرید خونه یه کم گشتیم و اومدیم خونه و با بابایی سر یه موضوع بحث امون شد (بحث همیشگی)و من رفتم تو اون اتاق بخوابم توام فقط دیدنی بود تو اعصاب خوردی خودم خنده ام گرفته بود جات پیش بابات بود 1 دقیقه پیش بابات بودی و بعد با پتو ات می اومدی پیش من بوسم میکردی بلندم میکردی بیام پیش شما دلم قلنیج ولینج میکرد اینقدر مهربونی ادم تو نگاه ات میمونه آخر سر تسلیم شدم اومدم پیشتون.عصبانیو دایی سینا 13 تیر مرخصی داشت مام رفتیم بانه پیشش و شنبه اومدیم بوکان تو با بابایی رفتی پایین تا بریم من دیر اومدم داد میزدی نونا وره فدای پسرم بشم که به فکر من بود عزیزم میگم آرسان تو نفس کی هستی میگی نــــــــــــــونازبان میگم گل کی هستی میگی نونــــــــــــا فدای تو بشم من چشمکبوسو اما دندونات 2 تا دندون جدید داری یه آسیاب تو فک بالا و یه دندون فک پایین الان 9 تا دندون داری .جدیدا میدویی .اها سفره و میدم پهن میکنی به سبک خودت همه حرفا رو میفهمی و جواب میدی از قیافه های جدید واهمه داری و بعضی وقتا میزنی زیر گریه دایی سینا و علی انواع روشهای کتک زدن و یادت دادن خندونکبوس کردن یاد گرفتی ادم لبریز از محبت میشه بین من و جلال میشنی لب من و جلال و میبوسی مارو میگی دل ضعفه میگیریم از خوشحالی چشمکبغلجلال روزی هزار بار قربون صدقه ات میره شنبه که اومدیم بوکان رفتیم خونه کاکه شب مورچه گازت گرفت تعجبدستت خون اومد اینقدر ترسیدی همش گریه میکردی و میگی بده و دستتو جلو دهنت میگی ســـــــــــــــــــــس یعنی ساکت وبا  انگشت اشاره میگی نکن اگه به وسایل ات دست بزنن .روزی هزار بار فیلم گوشی ارو میبینی بچگی اتو نوازدی تو دوست نداری .جمعه با دایی علی رفتیم گارگاه بابایی با نگهبان بابایی و علی رفتی شهر بازیی ولی کم موندیم چون بارون گرفت .پشتی رو میندازی و ایفون باز میکنی و لامپ خونه بابا جون و روشن میکنی دستت میرسه و رو مو تور دایی سینا میری بلدی روشن کنی بوق بزنی و پاتو مپل اینکه روشن میکنی تکون میدی بلدی 3 چرخه تو سوار شی و بری فعلا تمـــــــــــــــــــام درسخوان

پسندها (3)

نظرات (1)

مامان آزاده
17 تیر 93 2:44
هزار ماشاالله این آقا آرسان چقدر پیشرفت کرده قربونش بشم خدا حفظش کنه.پس سونیا جون چرا از این گل پسری عکس نمیذاری بابا دلمون تنگیده واسش.راستی دندونات هم مبارررکه عزیز دل خاله
مامان سونی
پاسخ
سلام آزاده جونم اره روز به روز شیرین تر میشن اخه نمی تونم بریزم تو لپ تاپ خراب شده واسه این بی عکسه عزیزم مرســــــــــی گلم